دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390
شهادت امام صادق علیه السلام
سلام از اینکه یه کم دیر شد عذر میخام با یه غزل مصیبت برای شهادت امام صادق (ع) به روزم التماس دعا
مثل همیشه شهر مدینه عزاگرفت ازدود آه حضرت صادق فضا گرفت
هفت آسمان برای غمش گریه می کنند از غصه اش دل پره درد خدا گرفت
از زهر آه سینه او پر حرارت است این زهر ازاو مجال نیاز ودعا گرفت
از آن شبی که شعله در خانه اش زدند درد قدیمی دل او باز پا گرفت
درد قدیمی دل او داغ مادر است دردی که جان زپیکر آل عبا گرفت
وقتی که تارموی سفیدش به خاک خورد شهر مدینه هاله محنت سرا گرفت
وقتی که دست بسته از آتش عبور کرد مضمون یاس وشعله از آن ماجراگرفت
شکر خدا که دیده او میخ در ندید میخی که در ظرافت یک سینه جا گرفت
ازبس سریع ضربه پا خورد روی در بین گلوی فاطمه ناگه صدا گرفت
این ضربه ها کشید به گودال قتلگاه وقتی که شمر گیسوی شه ازقفا گرفت
آمد دوازده صدا پشت یکدگر دریای خون تمام تن کربلا گرفت
سر از بدن جدا شد و برنیزه شد بلند این منظره توان ززمین وسما گرفت
سنگش زدند ووای که غلطیدبر زمین بوی سر حسین همه کوچه ها گرفت
بوی تنور و شعله و خاک وزمین چه باک بوی شراب از لب طشت طلا گرفت
این سر که چیزی از سر ورویش نمانده بود جان از وجود دخترک بی نوا گرفت
سروده 88
شنبه هجدهم تیر 1390
بحرطویل میلاد ارباب زاده علی اکبر علیه السلام
بحرطویل میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام
شب فراگیرو فلک دلهره داشت حالت ماه نمایی چو خم سُرسره داشت کهکشان چشم به خاک کره داشت کره خاک دلش غوغابود وفضا زیبا بود دل مجنون صفتان دربه در لیلا بود همه ذرات جهان آشکارا ونهان اهل زمین اهل سما همه از عقل فراری بودند مست انفاس بهاری بودند غرق بی صبروقراری بودند مثل یک رود روان گشته وجاری بودند تاکه خودرا برسانند به یک شهر به یک خانه به یک خانه پرنور به یک وادی مستور به یک میکده از جنس خود طور که گردیده پرازشور زروئیدن یک غنچه طناز که واکردرخ وباز شد افشا صفت راز و شد دلبری آغازدراین خانه که خاک در آن سرمه دیده ست که شفابخش بود خاک ره این خانه ، خانه نه میخانه ، خانه نه باغ گل وریحانه خانه ای که شود عاقل زتجلّی خدا دیوانه وشود فرزانه هرکه زد دست توسل به درش وشود گل ثمرش گرکه بود خار وگردد هشیار ولطفی بسیار می شود قسمت او گرچه بود بی مقدار وچه خوش که این بار که جوانه زده یک غنچه بی مثل که گفتم صفتش راکه بود بس دلبر ونموده محشر زقدومش که بود زیبا فر دلبری نام آور یوسفی خوش منظر که کشته به خم هرابرو صدلشگر وزمستی لبش صد ساغر شدشکسته ونگردد باور بنده است این ویا جلوه ذات داور که نموده کافر با جمالش باکمالش با خصالش صفی ازآدمیان را که به حق کرده همه ذات خدا را معنا گفتم از شهرو زیک خانه زیبا که بود بی همتا ودراین وانفسا می توان در رؤیا که فقط رفت آنجا تا ببینیم وببوسیم غبار ره این لیلارا
وبپرسیم زنامش و بنوشیم زجامش وبگردیم همه محو رخ ماه تمامش وکبوتر بشویم وبنشینیم به بامش واگر بخت مدد کردبگیریم نم از گوشه کامش وبنامش همگی دل بدهیم وهمگی مست شویم وهمه یکدست شویم و فارغ از هست شویم پس همه بار ببندید که با هم برویم وباوجودی فانی جان کنیم ارزانی بهرگل افشانی همه با همخوانی دم بگیریم ومدینه برویم وچه خوش شاعرگفت بعد منزل نبود درسفرروحانی پس ببندید دو چشم وهمه ازحق آگاه همگی دراین راه بهردیدار وزیارت به سوی این دلخواه همه با بسم ا... به مدینه برویم وهمه احرام ببندیم وبگردیم همه معتکف میکده این آقا
این پسرکیست عجب وجه وجمالی دارد به چه ابروی هلالی دارد چه کمالی چه خصالی دارد بهتراز جلوه هندی به لب خویش چه خالی دارد پدرش را همگی خوب ببینید چه حالی دارد مست وشیدا شده است در دلش شوروخوشی جاشده است چشم آقا زخوشی چشمه دریا شده است به حسین حق بدهید ، تازه بابا شده است شاد شاد شاد است خانه اش آباد است بر کفش شاخه ای از شمشاد است حق به ارباب گلی نوبر داد جلوه ای ازهمگان بهتر داد بت مه پیکرداد جلوه ای بی بدل از کوثرداد کوکب واخترداد باغ خوش عطر تر از عنبر داد پسری با جلوات علی و حضرت پیغمبر داد حق به ارباب علی اکبرداد ذات او حیدری است چهره پیغمبری است روح او کوثری است قامتش سرو به خاک افکنده شد مسیح از نفس او زنده جلو اش تابنده وبه هر گلخنده بند دل می لرزد بخدا می ارزد گر که یکبار ببینی و بمیری به برش بخدا که پدرش همه ایل وعشیره همه بالای سرش همه مشتاق زیارت به شب و هرسحرش عاشق چهره قرص قمرش تاک ها تشنه لب شهد لبان شکرش چقدر شیرین است سرفراز است ولیکن سر او پایین است پیش بابا همه جا ساکت وسر سنگین است عصمت از فاطمه غیرت زعلی حسن اخلاق زدامان حسن وادب را زابالفضل عمویش به کف آورده شجاعت زپدر برده و آزرده صف کوردلان را ونموده به صف کرب و بلا شور وقیامت بر پا
یم زهرا درّسرمد مه هاشم زکمالات محمد قمراست این ثمراست این پسراست است این به حسین وبه حسن شیره جان وجگراست این به یم فاطمه وحیدر کرار در است این چه نجابت چه اصالت چه جلالت چه مقامی دارد این همه وجه وکمالات به میدان آمدزرهی برتن و رخت کفن و خشکی دشت ودمن و خشک زگرما دهن و رفت به میدان و پدر با حسرت خوشی اش از سر رفت روح بابا زپی اکبر رفت ومحاسن بکف خویش گرفت و زلبش نجوا کرد دیده را دریا کرد وخرامان زحرم رفتن اکبر چقدر خون به دل بابا کرد وقت رزم آمد و گفتند که احمد به مصاف آمده است یا علی شیر خداوند به لشگر زده است وقت شمشیر زدن آمدو کولاک نمود ولوله در همه افلاک نمود زیر پا مثل علی نعره کشیدو همه را خاک نمود بی حریف است علی شعر بکری است که بی وزن وردیف است علی هم غیور است ودلاور هم لطیف است علی تشنگی تابش برد پس به پیش پدر آمد که کامش بدهد از شراب و می حق شربت وجامش بدهد وبه میدان آمد دشمنان لرزیدند و زهم پاشیدند خوب اندیشیدند وبهتر دیدند که علی را همگی دوره کنند تیرها گشت رها کربلا شد غوغا نیزه ا ی بوسه به پهلویش زد تیغ یک ضربه به خط وسط مویش زد نقش خون نقش به آن چهره خوش رویش زد دست بریال عقابش افکند خون او چشم عقابش را بست اسب اورا وسط دشمن برد کاش بابا می مرد تا نمی دید علی در میدان نیزه از هر کس وناکس می خورد پدرش زود رسید ناله از سینه کشید رنگ از چهره پرید وسط صحرادید پسرش را که چه زیبا شده است تیغ و صد نیزه شکسته به تنش جاشده است قامتش مثل معما شده است همه دشت پرازاکبر لیلا شده است یعنی اینکه علی اکبر اربا اربا شده است وزمین گیر شد و ناله زد از سینه صدا کرد جوانان بنی هاشم را
چهارشنبه هشتم تیر 1390
مبعث
کعبه آنروز فقط بتکده بود، سرد وبحران زده بود، حق تعالی دگرازپستی مردم به ستوه آمده بود، چه سیاه ان سده بود. خانه ای را که به دستور خداوند کریم ساخت بازحمت خود ابراهیم تا شود معبد خلاق عظیم شده بد بتخانه ، خلق هم مستانه غافل از یاد خداوند ودود رو به بتها به سجود سر تعظیم خود آورده فرود، ظلمت وکفر فقط بود که میکرد نمود، غیر انگشت شماری همه جاهل بودند پست وکاهل بودند، اهل باطل بودند، از خرافات وپلیدی همه کامل بودند، دختران زنده به گور وپدران وای که قاتل بودند. نفس امّاره چه طغیان میکرد قتل ایمان میکرد خاک غم برسر انسان میکرد. فخر مردم همگی ثروت بود برده داری همه جا عزّت بود زن آنروز تهی ازگهر عصمت بود فارغ از عفّت بود مرد آنروز اسیر هوس ولذّت بود، عرصه ظلم نمی آمد تنگ ، نه ادب بود نه علم وفرهنگ، شیشه عقل قبائل همگی طعمه سنگ منطق علم عرب بود برپایه جنگ داده بودند به نسیان همگی یاد خدارا*
وقت آن بود که شب طی شود آید سحری آید از راه دگر راهبری از خدا تا به زمین محرم وپیغامبری آید ازراه شه خوش سخن وخوش سیری تا زانفاس خوشش زنده شود باز جهان بشری تا نماند دگر از ظلم وسیاهی اثری زین سبب در شبی از خاطره ها عاقبت مکّه شداز غصه رها غصه طی شد زیرا بهترین خلق خدا در سکوتی به دل غار حرا بود در حال مناجات ودعا که ندا آمد ای یار بخوان کرد تکراربخوان تو مگوی از چه بخوان که از خالق دادار بخوان از خدای فلک و خالق جنّ وملک و صاحب اسرار بخوان بعدازاین توبخدا یار خدایی برخیز تورسول دوسرایی برخیز منجی خلق زطوفان بلایی برخیز. خیز از جا که تو آخر نبی ا... مسلّم هستی وارث عیسی مریم هستی ناجی سینه غمدیده آدم هستی صبح شبنم هستی فیض خاتم هستی حکم محکم هستی خاتم بعثت حق خاتمه غم هستی حاکم عرش وزمین وهمه عالم هستی کوری دیده کفّار تو پیغمبر اعظم هستی باتو حق می شکند پشت غم وظلم وجفا را*
صاحب خلق عظیمی تو باب کرمی ذکر حق دم به دمی شه قوم عربی وعجمی از ازل تا به ابد در همه جا محترمی خیز وبردار تو در را هدایت قدمی که به تو قدرت دیگر بدهیم ذات حق را به مظهر بدهیم استقامت بنما تابه توجوهر به دهیم قدرت عفو شفاعت به تو در وادی محشر بدهیم جام اطهر بدهیم عوض این همه زحمت به تو کوثر بدهیم دختری خوبتر از خوبی مادر بدهیم غم مبادت به تو یاور بدهیم شیر لشگر بدهیم مهراس از صف دشمن به تو حیدر بدهیم. تو.رسول اللهی و هست علی هارونت با علی خصم شود مغبونت می شود دین خدا مرهونت همگی مدیونت همه لیلا صفتان مجنونت ریشه خون خدا خون حسین در خونت تو نسل تو همه پاک تر ازهر پاکیدبرتر از ادراکید سبب خلقت هستی و همه افلاکید قبله اهل سما سرور اهل خاکید چه هستید که هستید شما فلک نجاتید به حق روح حیاتید شما مظهر و مظهر به تمام حسناتید خدایی سکناتید الهی وجناتید همه معدن لبریز صفاتید درون مایه قرآن به تمام صفحاتید شما رکن صلاتید تمام برکاتید شما صاحب وشایسته ذکر صلواتید که فقط عشق شما زنده کند سینه مارا*
دوشنبه دوم خرداد 1390
میلاد حضرت کوثر سلام ا... علیها
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست
ما ظاهرا اگر چه خدارا ندیده ایم اما یقین که جلوه آیینه دار هست
یک گل رسید ومعنی ضرب المثل شکست یک یاس آمده که همیشه بهار هست
یک برگ یاس با همه عالم برابر است
معنی یاس یک کلمه هست ومادر است
هرکس که مادر است دو عالم برای اوست بام بهشت نقطه پایین پای اوست
مادر شدن برای دو عالم شرافتی است بردختری که گفته پدر هم فدای اوست
اوقبل خلفت آمده قبل از همه رود سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست
شرط وشروط خلقت دنیاست فاطمه این میل باطنی عمیق خدای اوست
آمد کسی که بین قنوت شبانه اش همواره اسم یک یک همسایه های اوست
تصویر خالصانه ذکر ودعاست او
همسایه همیشه قرب خداست او
زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد
چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود خود را برای مردم این خاک رو نکرد
حتی انار را به بهانه طلب نمود او جز هدایت همگان جستجو نکرد
او دختر پیمبر و یک مملکت مقام اما به غیر ساده مداری که خو نکرد
یکبار هم نشد که علی شرمگین شود از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد
این گفته گفته ولی ا... اعظم است
او مثل اسوه حسنه بهر مردم است
وقتی که بود خوبی او بی حساب بود وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود
او یک سری به عالم مازد وزود رفت دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود
درک مقام فضه او هم نشد نصیب درک مقام او که خودش یک سراب بود
ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش ام العبادت او وعلی بوتراب بود
باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود
او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود
ما درکمان به این همه معنا نمی رسد
ما دستمان به رتبه زهرا نمی رسد
او کوثر است و چشمه دریاترین خم است نوراست ونوربخش سپهر است وانجم است
پیدا تر ازهمه شد وبین بزرگی اش در لابلای ثانیه های زمان گم است
از آب و خاک مهریه او جوانه زد هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است
مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است
از خود گذشت تا که ولایت علم شود زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است
دین خدا زهمت او جان گرفته است
زن با نگاه فاطمه عنوان گرفته است
زیباترین نمایش تابان روزگار زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار
یک قطره از عنایت زهرا نمی شود براین زمین کرامت باران روزگار
این سالها که آمد و رفته است همچنان زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار
یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند باید سؤال کرد زدیوان روزگار
باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت از منتقم در آخر وپایان روزگار
باید کسی بیاید و غم را دوا کند
بارمز نام فاطمه قرنی بپا کند
یکشنبه هفتم فروردین 1390
خدایش بیامرزد
در فراق حاج مجید سیبسرخی دو سه خط جاری شد....

کارجنون او به کجا که کشیده شد مثل غزال سوی حبیبش رمیده شد
عمری غلام ونوکر بازار یار گشت تا عاقبت بخیر شد آخر خریده شد
این سیب سرخ برسر شاخه رسیده بود تا که بدست حضرت ارباب چیده شد...
خدایش بیامرزد
یکشنبه سوم بهمن 1389
اربعین....
ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم باور نداشتم که به قبرت نظر کنم
ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم
با یاد روز واقعه جا دارد از غمت لطمه زنان کنار تو جان محتضر کنم
با کعب نی جدا شده ام از تو یا اخا حتی نشد که حلق تو با اشک تر کنم
بهرم دعا نما که مبادا دوباره از دروازه های شام بلا من گذر کنم
شد آستین من بخدا معجرم حسین عباس را نباید از آن با خبر کنم؟!!
مانده صدای چوب و لبت بین گوش من صد آه تا که یاد تو و طشت زر کنم
رنجیده سرفرازم و پیش تو سر به زیر آخر چگونه شرح غم آن سحر کنم
طفل سه ساله ی تو میان خرابه گفت باید به مرگ، چاره ی داغ پدر کنم
با دست خسته زیر لحد جای دادمش جا دارد از خجالت تو جان به در کنم
گزیده ای از یک غزل سروده سال ۸۷
سه شنبه بیست و یکم دی 1389
بمناسبت میلاد موسی بن جعفر (ع)
- آنجا که عاشقی است همیشه فضای ماست درمرغزار دربه دری ردپای ماست
- وقتی که نان سفره ما از محبت است صد ها هزار حاتم طائی گدای ماست
- دین وطریقت همه انبیا علیست ای مدعی بدان تو که این ادعای ماست
- ناخالص است دین بدون علی سرشت شاه غدیر صاحب رکن ولای ماست
- مثل کلیم تکیه به جایی نمی زنیم وقتی که عشق حضرت موسی عصای ماست
- موسای ما زنسل شهنشاه خیبر است
- نوری ز طیف عاطفه موسی بن جعفر است
- شکر خدا که بنده ایمانی اش شدیم کشتی شکسته ی یم طوفانی اش شدیم
- ما در پناه چتر ولایش نشسته ایم خیس از نزول رحمت بارانی اش شدیم
- مارا گره زدند به زلف رهای او آزاد عالمیم که زندانی اش شدیم
- اولاد او به کشور ما آمدند وما خادم شدیم و نوکر ارزانی اش شدیم
- هم خاکبوس دختر او در میان قم هم ریزه خوار پور خراسانی اش شدیم
- خاک وزمین ما همه در اختیار اوست
- ایران امام زاده سرای تبار اوست
- در هفتمین حضور زمینی آسمان او شد بلند مرتبه جمع خاکیان
- آری ملاک سنجش ایمان ولایت است ما شاکریم او شده هفتم اماممان
- ما با وجود او بخدا گم نمی شویم زیرا که او به شیعه دهد راه را نشان
- با عشق او به وقت حساب وکتاب وقبر وا میشود زبان فرو بسته در دهان
- او سومین لقب گرفته به باب الحوائج است حاجت نمی برم بخدا پیش این وآن
- حاجت روا شدن زدرش کار ساده است
- این کمترین عنایت این خانواده است
- امشب صلای آمدن عید میزنم خودرا به حال مستی تشدید میزنم
- با عشق او برای طپش های عاشقی بر قلب خود علامت تمدید میزنم
- تمثال آفتابی اورا به روی دل بختم اگر که آمد وتابید میزنم
- محتاج هستم ودر کوی کریم را دارالاجابت است وبه امید میزنم
- گاهی میان خاطره از پشت میله ها اورا به عشق خال لبش دید میزنم
- تادیدمش دلم از غصه آب شد
- کوه دلم زآتش عشقش مذاب شد
- عمرش میان غربت بی یاورش گذشت رنج هزارساله برآن پیکرش گذشت
- حسرت کشیده چون پدری گیسوان او درحسرت نوازشی از دخترش گذشت
- او مرگ خویش را زخدا عاشقانه خواست ازبس بلا کشید که آب ازسرش گذشت
- وقتی به زیر مشت ولگد ها شکسته شد دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت
- اما اسارتش که به زینب نمی رسد او شعله از اصابت با معجرش گذشت
- زینب اسیر کوچه وبازار شام شد
- زن بود و وارد صف اغیار شام شد
- سروده سال ۸۶
یکشنبه نوزدهم دی 1389
کنگره زخم.... زبانحال سه ساله
با ملاک چه حسابی سرتو سنجیدند که به پیشانی تو سنگ محک افتاده
هیچکس بعد تو جزغم به سراغم نرسید ماهرخسار تو از چشم فلک افتاده
برنیاید زشناسایی تو چشم ترم حق بده دختر دردانه به شک افتاده
پره از نقش ونگار است تمام تن من نقش چکمه به تنم خورده وحک افتاده
عمه با دیدن من ذکر لبش یا زهراست گوئیا یاد همان زخم فدک افتاده
خوب معلوم بود در وسط صد پنجه حجم گیسوی من غمزده تک افتاده
شبی از ناقه فتادم بدنم درد گرفت گفت دشمن ببریدش به درک افتاده
چهره ات کنگره زخم شده ای بابا شعله بر زخم سرت مثل نمک افتاده
سنگ طوری به سر وصورت تو بوسه زده
که لبت در هم و انگار که فک افتاده
شنبه ششم شهریور 1389
مرد غریب
دیدگانش بس که اشک افشاند شد شورآب آب با دوچشمی رنگ خون بر چاه صحرا دیده بست
رازهای سر به مهرش را به قلب خاک برد باکسی حرفی نگفت و با معما دیده بست
کوه بود اما خمیده شد زبار هجر یار کوی دلبر مقصدش بود و به سینا دیده بست
باغبان بود وزداغ خنده گلچین غمین بسکه بر آن نیشخند تلخ اعدا دیده بست
هیچ کس چشم انتظار مرگ مثل او نبود دست در دست اجل بنهاد وزیبا دیده بست
در سحر عطروشمیم یاس روحش قبضه کرد یاس را بویید از جان مست وشیدا دیده بست
احتضارش انتظاری بود در اوج شکوه جای اشهد گفت یکدم نام زهرا دیده بست
رفت اما سوگ او پایان نیابد هیچ وقت شد یتیم عالم چو حیدر رفت بر ما دیده بست
سروده سال ۸۴
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389
زبانحال
شهادت حضرت زهرا(س)
ایکاش فاطمه غم حیدر علاج داشت ایکاش زخم کهنه بستر علاج داشت
ام یجیب هم گره از کاروانکرد ایکاش ناله دل مضطر علاج داشت
تو می روی ولرزه تنم را فرا گرفت ایکاش لرزه شه خیبر علاج داشت
بیمار من شفای خودت خواستی زمرگ شاید غمت به چاره دیگر علاج داشت
سینه سپر نمودی وگفتی میان خلق دیدید درد غربت یاور علاج داشت
باشد برو قضاوت من با توبا خدا اما نگو که لاله پرپرعلاج داشت
گیرم که شانه سخت به دست تو می نشست دنیا که بهر گیسوی دختر علاج داشت
رفتی ولی چه می شد اگر در عزای تو آه یتیم در غم مادر علاج داشت
آخر چه شد که جوش نخورده ست دنده ات زخم سه ماهه نیز در آخر علاج داشت
سر خورد بسکه پا به تنت جان بلب شدی حتی اگر که لطمه به پیکر علاج داشت
دادی کفن به زینب و گفتم بخود خدا
ایکاش رنج غارت معجر علاج داشت
